غرب و معمای نظم پس از جنگ ایران

فرشاد رومی

جنگ‌ها همیشه مطابق محاسبات آغازگران خود پایان نمی‌یابند. گاه قدرت‌هایی که با هدف تغییر موازنه قوا وارد میدان می‌شوند، ناخواسته زمینه تضعیف موقعیت خود و شکل‌گیری نظمی متفاوت را فراهم می‌کنند.

جنگ با ایران را نیز باید از این منظر بررسی کرد؛ نه صرفاً به‌عنوان رویارویی نظامی، بلکه به‌مثابه آزمونی برای اعتبار قدرت غرب، آینده امنیت خاورمیانه و توزیع قدرت در نظام بین‌الملل.

پرسش اصلی صرفاً این نیست که کدام طرف در میدان نبرد برتری نظامی به دست می‌آورد؛ مسئله آن است که نتیجه جنگ چه تأثیری بر بازدارندگی ایران، اعتبار ایالات متحده، انسجام متحدان غربی و برداشت دیگر کشورها از حدود قدرت‌های بزرگ خواهد گذاشت. اگر جنگی با هدف مهار ایران به تقویت موقعیت راهبردی تهران بینجامد، پیامدهایش به خاورمیانه محدود نخواهد ماند.

نخستین پیامد، فرسایش اعتبار بازدارندگی غرب است. قدرت‌های بزرگ تنها با سلاح، بودجه نظامی و ظرفیت اقتصادی اعمال نفوذ نمی‌کنند؛ اعتبار تهدیدها و تضمین‌های امنیتی آن‌ها نیز بخشی از قدرتشان است. هنگامی که یک قدرت بزرگ با وجود استفاده از نیروی نظامی به اهداف اعلام‌شده خود دست نمی‌یابد، دیگر کشورها درباره حدود توانایی و اراده آن بازنگری می‌کنند.

اگر ایران بتواند در برابر فشار نظامی مقاومت کند و از جنگ با موقعیتی سیاسی مستحکم‌تر بیرون بیاید، این برداشت تقویت خواهد شد که برتری نظامی غرب الزاماً به پیروزی سیاسی منجر نمی‌شود. چنین برداشتی می‌تواند محاسبات امنیتی کشورهای منطقه، به‌ویژه دولت‌هایی را که به حمایت آمریکا متکی‌اند، تغییر دهد. بااین‌حال، مقاومت در برابر حمله به‌خودی‌خود پیروزی راهبردی نیست؛ میزان خسارت‌ها، توان بازسازی، انسجام داخلی و شرایط توافق احتمالی پس از جنگ نیز در تعیین نتیجه نهایی نقش دارند.

دومین پیامد، بازنگری در ترتیبات امنیتی خاورمیانه است. نظم امنیتی منطقه طی دهه‌های گذشته تا حد زیادی بر حضور نظامی آمریکا، همکاری‌های دفاعی با متحدانش و تصور برتری قدرت غربی استوار بوده است. اگر جنگ نتواند اهداف مورد نظر واشنگتن و متحدانش را محقق کند، دولت‌های منطقه ممکن است بیش از گذشته به تنوع‌بخشی روابط خارجی و کاهش وابستگی امنیتی خود به یک قدرت روی آورند.

در چنین شرایطی، گسترش روابط با چین، روسیه و دیگر بازیگران مؤثر می‌تواند جذابیت بیشتری پیدا کند. برای تهران نیز این وضعیت فرصتی بالقوه فراهم می‌آورد تا ظرفیت‌های نظامی و ژئوپلیتیکی خود را به همکاری‌های اقتصادی، دیپلماتیک و امنیتی پایدار تبدیل کند. اما این فرصت خودبه‌خود به ثبات نمی‌انجامد. بهره‌برداری از آن مستلزم سیاست خارجی واقع‌بینانه، کاهش تنش و ایجاد اعتماد در روابط منطقه‌ای است. در غیر این صورت، تغییر موازنه قدرت ممکن است به رقابت تسلیحاتی و شکل‌گیری ائتلاف‌های متقابل بینجامد.

سومین پیامد، تقویت موقعیت نسبی چین و روسیه است. اگر ایران در برابر فشار نظامی مقاومت کند و با موقعیتی سیاسی مستحکم‌تر از جنگ بیرون بیاید، این برداشت تقویت خواهد شد که برتری نظامی آمریکا الزاماً به پیروزی سیاسی نمی‌انجامد. چنین نتیجه‌ای می‌تواند فراتر از خاورمیانه بر رقابت قدرت‌های بزرگ اثر بگذارد و با تضعیف اعتبار راهبردی واشنگتن، فضای مانور چین و روسیه را در نظام بین‌الملل گسترش دهد.

چین ممکن است از این وضعیت برای افزایش نفوذ دیپلماتیک خود، به‌ویژه در آسیا و میان کشورهای جنوب جهانی بهره ببرد؛ روسیه نیز می‌تواند کاهش تمرکز و منابع آمریکا یا افزایش اختلاف میان واشنگتن و متحدانش را فرصتی برای پیشبرد اهداف خود در دیگر عرصه‌ها بداند.

بااین‌حال، ناکامی احتمالی آمریکا لزوماً به معنای پیروزی چین و روسیه نیست؛ بلکه بیش از هر چیز می‌تواند قدرت چانه‌زنی آن‌ها را افزایش دهد و تردیدها درباره توان واشنگتن برای شکل‌دادن یک‌جانبه به تحولات جهانی را تشدید کند. در این سناریو، پیامد راهبردی مهم نه انتقال خودکار رهبری جهانی به رقبای آمریکا، بلکه محدودتر شدن توان این کشور برای تبدیل برتری نظامی به نفوذ سیاسی خواهد بود.

چهارمین پیامد، احتمال شتاب‌گرفتن گذار به نظمی چندقطبی است. این روند را نباید با فروپاشی غرب یا پایان قدرت آمریکا یکسان دانست. ایالات متحده همچنان از ظرفیت‌های گسترده اقتصادی، مالی، فناورانه و نظامی برخوردار است و اروپا نیز یکی از مراکز مهم قدرت جهانی به شمار می‌رود. بااین‌حال، توانایی قدرت‌های غربی برای تحمیل اراده خود بر دیگر بازیگران با محدودیت‌هایی روبه‌روست.

ناکامی در دستیابی به اهداف یک جنگ پرهزینه می‌تواند این روند را تشدید کند. برخی کشورها ممکن است برای افزایش استقلال راهبردی خود تلاش بیشتری کنند و قدرت‌های نوظهور نیز به توسعه سازوکارهای مالی، تجاری و امنیتی متنوع‌تر روی آورند. در این میان، ایران ممکن است به نمادی از مقاومت در برابر فشار قدرت‌های بزرگ تبدیل شود؛ اما تبدیل‌شدن به نماد مقاومت با دستیابی به جایگاهی پایدار در نظام بین‌الملل تفاوت دارد. چنین جایگاهی، افزون بر قدرت نظامی به اقتصاد مولد، پیشرفت فناورانه، روابط تجاری گسترده، ثبات داخلی و ظرفیت ایجاد همکاری‌های پایدار نیازمند است.

پنجمین پیامد، آشکارشدن هزینه‌های اقتصادی و سیاسی جنگ است. نتیجه جنگ را باید با سنجش اهداف و هزینه‌های آن ارزیابی کرد. طولانی‌شدن جنگ می‌تواند دولت‌های غربی را با فشار افکار عمومی، هزینه‌های نظامی و اختلاف بر سر اهداف و شیوه پایان‌دادن به درگیری مواجه سازد. اختلاف میان متحدان درباره میزان حمایت و هزینه‌های بازسازی نیز ممکن است انسجام سیاسی آنان را تضعیف کند.

با این‌ وجود، این هزینه‌ها به غرب محدود نمی‌شوند: تخریب زیرساخت‌ها، کاهش سرمایه‌گذاری و دشواری بازسازی می‌توانند خسارت‌های سنگینی بر اقتصاد و جامعه ایران تحمیل کنند. بنابراین، ارزیابی نتیجه جنگ بدون توجه به هزینه‌های بلندمدت آن تصویری ناقص به دست می‌دهد. 

در نهایت، سرنوشت این جنگ را نه صرفاً نتیجه نبردها، بلکه نظمی تعیین خواهد کرد که پس از خاموش‌شدن سلاح‌ها شکل می‌گیرد. اگر آمریکا و متحدانش نتوانند برتری نظامی خود را به دستاوردی سیاسی و پایدار تبدیل کنند، ممکن است با تضعیف اعتبار بازدارندگی، کاهش نفوذ منطقه‌ای و محدودشدن قدرت مانور جهانی روبه‌رو شوند؛ وضعیتی که فرصت بیشتری برای چین و روسیه و ایران ایجاد می‌کند. بااین‌حال، تضعیف رقیب به‌خودی‌خود پیروزی نیست.

آزمون واقعی آن است که بتوان مقاومت را به ثبات، توسعه و قدرت دیپلماتیک تبدیل کرد؛ زیرا پیروز نهایی طرفی است که بتواند نظم پس از جنگ را شکل دهد.