شهرخبر

در محضر مدافعان حرم/۲۶۹/ گفتگوی مشرق با خواهر شهید فاطمیون، سیدحسن جعفری/ قسمت چهارم

برادر شهیدم گرفتار گریه‌های ما شده بود!

مدافع حرم فاطمیون شهید سید حسن جعفری - اصفهان

یک بار خواب دیدم گفت که من دارم غرق می شوم، اینقدر گریه می کنید که من دارم غرق می شوم. یعنی پاهایش انگار نصفی در آب بود، گفت ببین روزگار من اینطوری شده، شما نمی گذارید من اینجا زندگی کنم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - چند سالی می‌شود که خانم جعفری (خواهر شهید حسن جعفری) را می شناسم. دوستی مان برمی‌گردد به سال ۱۳۹۵. همان سالی که در محله زینبیه اصفهان به فاصله یک کوچه، همسایه بودیم و من بی‌خبر بودم. جالب این که وقتی برای مصاحبه جهت کتاب برادر شهیدش تماس گرفتم، بی‌خبر از همه جا به همان مصاحبه تلفنی بسنده کردم و حتی نپرسیدم آدرس‌تان کجاست. بعد از یک سال، کتاب برادر شهیدش با عنوان «گردنبند نقره» چاپ شد و یک روز خانم جعفری برای تشکر مرا به منزلش دعوت کرد و تازه متوجه شدم که فقط یک کوچه فاصله داشتیم و من فکر کرده بودم مثل بقیه شهدا، خانه­‌اش دور است. از آن روز به بعد هر موقع اصفهان بودم، معمولا حالش را می پرسیدم. تا اینکه خانه عوض کرد و من هم دانشجوی تهران شدم.

چند مدت از او بی خبر بودم و دلم برایش خیلی تنگ شده بود. قرار شد گفتگویی با او برای سایت مشرق انجام دهم. خانم جعفری جزو اولین نفرهایی بود که توی ذهنم آمد از او برای مصاحبه وقت بگیرم. همان کار را هم کردم. به محض رسیدن به اصفهان تماس گرفتم و کلی خوشحال شد. راحت بهم وقت داد و همان روز به دیدنش رفتم. با اینکه بچه‌هایش شیطنت‌های خاص خودشان را داشتند اما باز هم همان روز به سئوالاتم پاسخ داد. خودش معتقد بود که مصاحبه خوبی نشده چون آمادگی قبلی نداشته، اما مصاحبه خوبی از آب در آمد.

تیپ فاطمیون که بعدها به لشکر تبدیل شد، متشکل از نیروهای داوطلب بود که همزمان با نبردهای داخلی در سوریه، عازم این کشور شدند. این لشکر متشکل از «داوطلبان» افغانستانی است که به عشق پاسداری از حرم حضرت زینب سلام‌الله علیها عازم دمشق شدند. این گروه در ۲۲ اردیبهشت سال ۱۳۹۲ شمسی با ۲۲ نفر در منطقه زینبیه سوریه حاضر شد و اعلام موجودیت کرده و امروز با نام لشکر فاطمیون شناخته می‌شود. بنیانگذار این گروه علیرضا توسلی ملقب به ابوحامد بود که در ۹ اسفند سال ۱۳۹۳ در منطقه تل قرین در نزدیکی مرزهای فلسطین همراه با معاونش رضا بخشی (فاتح) توسط موشکی که از هواپیمای بدون سرنشین اسرائیلی شلیک شد، به شهادت رسیدند.

خون شهیدان ابوحامد و فاتح، جان دوباره‌ای به این لشکر داد به نحوی که مجاهدان و جوانان افغان از سرتاسر دنیا، خصوصا از شهرها و روستاهای ایران، تمام تلاششان را می‌کردند تا به سوریه بروند. شجاعت و جنگ‌آوری این مبارزان در نبرد سوریه بی‌بدیل بود. پایگاه خبری تحلیلی مشرق افتخار دارد در سال ۱۴۰۱ نیز گفتگو با خانواده شهدای مدافع حرم، خصوصا شهدای فاطمیون را ادامه دهد تا این سرشناسان در آسمان و گمنامان در زمین را بیشتر به نسل جوان بشناساند.

برادر شهیدم گرفتار گریه‌های ما شده بود!

**: به خاطر آن موتوری این را شما گفتید؟

خواهر شهید: بله، می‌خواستم ببینم چه کسی است؟ گفت مشکل ندارد؛ می ایستم. من رفتم دیدم خواهر بزرگترم پیش مامانم نشسته، بعد عمه بزرگم هم آن طرف نشسته بود، دایی‌ام هم آن طرف نشست بود. من تا سلام کردم، بچه ام را از بغلم گذاشتم پایین که سلام کنم، عمه ام یک دفعه جیغ زد. بعد من همین طور شوک ماندم. تا اسم برادرم را نیاوردند من همین طور چند دقیقه ای شوک ماندم. گفتم بابام در خانه که نیست، داداش هایم که مدرسه هستند، بین این دو تا هستند دیگر، چرا این جیغ می زند؟

فکر کردم عمه ام به خاطر داداشش است، به خاطر بابام است، همین طور شوک ماندم که یک دفعه آبجی‌ام پیش مامانم گفت که حسن رفت. همین طوری در حرفش ماندم؛ گفتم چی؟ یعنی چی رفت؟ چی شد؟ همین طوری شوکه ماندم. مامانم گفت واضح بگو چرا اینطوری بهش می گویی؟ بگو داداشت شهید شد و رفت.

**: مادرتان آرام  نشسته بودند؟

خواهر شهید: مامانم هیچ عکس‌العملی نشان نمی داد. همین طوری که یک دفعه بخاری‌اش هم همین طور روشن بود، همین طور یک دفعه ای خیلی شدید جیغ زدم؛ بخاری بود؛ یک دفعه نفهمیدم و چادرم هم سوخت، اینقدر جیغ زدم. هیچ کس نگرفت من را، خواهرشوهرم هم که بیچاره گفته بودم نیا، نیامده بود. وقتی که جیغ زدم، صدای جیغم را شنید آمد و من را گرفت. بعد بابام آمد. بابام برای شناسایی رفته بود دیگر.

وقتی برگشتم گفت رفتم و اشتباه بوده. به جای حسن بوده؛ اسمش محمد حسینی بوده، اشتباه گفته بودند. این محمد حسینی دوست داداشم بود، الان هم پیش مزارش و کنارش هست. دو تایی‌شان را همزمان آوردند.

**: با هم در همان عملیات شهید شدند؟

خواهر شهید: آره. بعدش کلا خوشحال شدم، اصلا شوک ماندم، بعد دیدم خاله ام با عمویم و عمه ام گفت من کی گفتم به شما اشتباه است... از این حرف ها زده شد. بعد همین طور ماندیم. صبر کردیم که فردا برسد و ببینیم که واقعا هست یا نیست؛ باز هم در شوک ماندیم. شب همه رفتند خانه‌شان به جز من که ماندم پیش مامانم.

**: یعنی بلاتکلیف ماندید؛ شما نمی دانستید شهید شده یا نه؟

خواهر شهید: آره؛ یعنی یک هفته و نیم همین طوری گذشت. همین طور در شوک ماندیم.

**: مگر پدرتان نرفت؟

خواهر شهید: پدرم رفت اما نگفت به ما.

**: پدرتان، پیکر برادرتان را خودشان دیدند؟

خواهر شهید: دید؛ کامل دید، ولی یک طوری شوک شده بود

**: اما گفت اشتباه شده؟

خواهر شهید: بله، به خاطر ما، که اینها سر و صدا زیاد نکنند. ما خوشحال شدیم، شب تا صبح همین طوری من اصلا خواب نیامد به چشمم. باز هم باورم نمی شد. من کلا ماندم، نصفه شب دیدم که بابام چمدانش را باز کرد، یک دفعه همین طور نصفه شب شروع به گریه کرد، همین طور اشک می ریخت که اصلا نمی شد بگیری‌اش. نگاه می کرد، باز می کرد و همین طوری نگاه می کرد. مامانم آمد این را از شانه هایش یواش گرفت، این هم شروع کرد. هیچ کس نبود دیگر، من و مامانم بودیم و داداش کوچکترم که خواب بود. من هم همین طور مانده بودم که اینها را بگیرم یا خودم را کنترل کنم؛ سه تایی نشستیم تا صبح گریه کردیم، بعد گوشی‌اش هم که جا مانده بود برای صبح، اذان گفت...

**: ... و داغ شما را تازه‌تر کرد!

خواهر شهید: آره، صبح دوباره رفتیم که ببینیم چه اتفاقی افتاده اما...

**: نگذاشتند شما شناسایی کنید؟

خواهر شهید: نه.

**: با مادر و پدرتان با هم رفتید؟ کجا رفتید؟ بنیاد شهید یا سپاه؟

خواهر شهید: آره، رفتیم سپاه. در خیابان بابام گفت نمی خواهد و از این حرف ها، ولش کن، گفتم بابا چی شده؟ گفت من راستش، حسن را دیدم. گفتم بابا مگر تو نگفتی حسن نبوده؟ من آنجا شوکه شدم و خیلی گریه کردم. گفتم یعنی تو به ما دروغ گفتی؟ گفت نه، دروغ نگفتم، یک چیزی بود که نمی دانستم بگویم یا نگویم. داداشت را من دیدم و تیر صاف توی گلویش مانده. همین طوری شوک ماندیم. بعد به مامانم گفتم، مامانم نه گریه، نه چیز، فقط همین طور شوکه مانده بود.

برادر شهیدم گرفتار گریه‌های ما شده بود!

بعد رسید به روزهایی که می خواهیم برویم باغ رضوان و ببینیمش. من و مامانم، بابام، شوهرخواهرم، خاله ام برویم و پیکر حسن را ببینیم. هر چی کشوی سردخانه را می کشیدم در نمی آمد. مامانم می گوید شاید داداشیت راضی نبوده ما برویم آنجا سر و صدا کنیم، آن طرف هم گفت به شرطی می گذارم بیایید که اینجا خودتان را نزنید. من را که بیرون کرد به خاطر اینکه اصلا دلش را نداشتم، مامانم با پدرم دیدند. حتی شوهر خواهرم یک عکس ازش آن موقع گرفت؛ گفت بگذار یادگاری بماند. دیگه آمدیم خانه رسید به فردایش که خاک سپاری بود.

**: اطلاعیه و اینها دادید؟ همه خبردار شدند دیگر؟ اطلاعیه را خودشان در سپاه پخش کردند؟

خواهر شهید: از ما آدرس و اینها گرفتند و خودشان پخش کردند.

**: مراسمشان چطور بود؟

خواهر شهید: خیلی با شکوه بود. همه آمده بودند. دو شهید بودند که تشییع می‌شدند.

**: از اقوام و آشنایان، همه آمده بودند؟

خواهر شهید: بله.

**: جزو شهدای اول می شوند؛ چون سال ۹۲ بود تقریبا جزو شهدای اول می شوند...

خواهر شهید: بله.

**: شهدای اول اصفهان تا جایی که من می دانم سید احمد ترابی است؛ سید مهدی سلمانی است، اینها جزو دومین یا سومین سری شهدا هستند. در سال ۹۲، اوایل بوده که شهید شدند. دو تا شهید را همزمان گفتید آوردند و تشییع کردند؟

خواهر شهید: بله.

**: گلستان شهدای اصفهان؟

خواهر شهید: آره.

**: از مراسمشان؛ از آخرین دیداری که داشتید با پیکر شهید و آخرین حرفی که زدید برایمان بگویید و اینکه در گلستان شهدا هم صورتشان را باز کردند و دیدید؟

خواهر شهید: آره دیدیم، حتی خاله ام خیلی نگاه کرد؛ اعصابش کلا خرد بود با هر کسی دعوا می کرد؛ از هر کسی بهانه می گرفت که مثلا تقصیر این طرف و آن طرفی هاست؛ بیشتر یقه بابام را می گرفت که تو چرا اجازه دادی برود؟ چون خاله ام از کوچکی این را بزرگ کرده بود، خیلی خیلی ناراحت بود.

برادر شهیدم گرفتار گریه‌های ما شده بود!

وقتی که گذاشت، کنار تابوتش همه تبرک کردند اما ما دستمان نرسید چون خیلی شلوغ بود. آخر سری که می خواست بگذارد ما خیلی به سختی از این طرف و آن طرف رفتیم. من آخرین حرفم که به او بود گفتم پاشو چرا پانمیشی؟ چرا ما را اینطور گذاشتی و رفتی؟ الان ما بی‌کس شدیم، و بی داداشیم؛ کسی نیست از ما دفاع کند. همین طوری همانجا بیهوش شدم. وقتی به حاب آمدم که توی اتوبوس بودم. دیدم داریم سمت خانه می رویم.

**: می گفتید چون خیلی وابستگی داشتید باورتان نمی شده برادرتان شهید شدند، چطور کنار آمدید؟ کی باورتان شد که برادرتان شهید شده؟

خواهر شهید: بعد از سه سال باورم شد.

**: بعد از سه سال تازه کنار آمدید که برادرتان شهید شده. چطور شد که کنار آمدید؟

خواهر شهید: خیلی می‌رفتیم گلستان سر مزارش. چون خیلی می رفتیم، خیلی زیاد گریه می کردم، خیلی دعا می کردیم، که خدا صبر بدهد. یک بار خواب دیدم گفت که من دارم غرق می شوم، اینقدر گریه می کنید که من دارم غرق می شوم. یعنی پاهایش انگار نصفی در آب بود، گفت ببین روزگار من اینطوری شده، شما نمی گذارید من اینجا زندگی کنم. من رفتم این را به مامانم گفتم که من همچین خوابی دیدم که گفته شما زیاد گریه می کنید، این زندگی من شده، از بس گریه زاری می کنید، بعد به مامانم گفتم، مامانم گفت که فکر کنم سفارش کرده که گریه نکنیم، از بس گریه کردیم، زمینش دریا شده.

مامانم خیلی خودش را می گرفت به خاطر ما بچه ها، خودش بیشتر اذیت بود، می گفت مثلا قرآنی، دو رکعت نمازی چیزی هدیه کنید برایش، زیاد گریه زاری نکنید؛ خودتان را با یک چیزی سرگرم کنید، بافتنی ببافید. یک کارهایی کنید که کلا یادتان برود، فکر نکنید که اشک هایتان در بیاید. ما دیگر حرف مامانمان را گوش دادیم، همین طوری کردیم و گریه‌مان کمتر شد، مثلا می رویم سر مزارش هم دعا و اینها با خودمان می بریم و زیاد گریه نمی کنیم.

**: گفتید بعد از سه سال، بعد از سه سال اتفاق خاصی افتاد که شما دیگر گریه تان کم شد؟ خوابی دیدید یا اتفاقی افتاد؟

خواهر شهید: من خواب زیاد دیدم، گفت که تا می توانید زیاد نماز و قرآن بخوانید، تا می توانید، این را جمع کن بیشتر. بعد هم چند دفعه خودش را در بیداری به من نشان داد، با لباس مشکی، در شب های قدر.

**: شما مطمئنید بیدار بودید و دیدیدشان؟

خواهر شهید: آره، من خانه مادرم بودم پنجره اش باز بود، یک بار آنجا دیدمش. یک بار دو سه روز بعد از خاکسپاری‌اش، شب بود، ساعت های دوازده، می خواستیم بخوابیم، خاله ام پیش مامانم بود، عمویم و دایی‌ام، بابام بود و من بودم و بچه کوچکم. می خواستم دوازده بروم رخت خواب برای  بچه ام بیاورم که بخوابد. آنها نشسته بودند چایی می خوردند. همین طور که رفتم پشت سر شیشه‌ی خانه مان، همین طور با لباس سیاه بود، حالت غمگین داشت، هم لباسش هم شلوارش مشکی بود، همین طور غمگین ایستاده بود و نگاه کرد.

یک دفعه خودم افتادم، بدنم سست شده بود. دست و پای آدم حالت فلج می شود، اصلا می خوری زمین نمی توانی حرکت کنی، زبانم هم لال شد، بند آمد، اصلا نتوانستم حرف بزنم که مثلا بگویم کمک، مثلا اندازه بیست ثانیه این را دیدم، همین طور ماندم که بعد خاله ام جیغ زد که سمیرا افتاد، بروید کمک، چرا حالا افتاد؟ چرا بلند نمی شود؟ آمدند من را گرفتند که دیدم پشت شیشه کسی نیست. بعد از چند دقیقه آب که خوردم بدنم از آن حالت آمد بیرون. گفتند تو چه دیدی؟ جن دیدی؟ چی دیدی  که اینطور می کنی؟ گفتم نه... بعد دایی‌ام می خندید، می گفت که تو چقدر ساده ای اگر داداشت را دیدی، من گفتم کلا من خود حسن را دیدم با لباس مشکی، حرف نزد فقط همین طوری ما را نگاه کرد. گفت تو چقدر ساده ای؛ از داداشت می ترسی و می افتی؟ گفتم نه دایی این چیز برایت پیش نیامده، ان شالله برایت پیش بیاید مثلا بفهمی تن و بدنت اینطور سست می شود و زبانت هم بند می آید، چطوری است؛ کلا چطوری می شوی، اصلا می توانی حرف بزنی یا نه. بعد دایی‌م گفت نه، تو ساده ای، من اگر جای تو بودم می گفتم نه بیا بغلم.  بعد من خندیدم گفتم عقلت را از دست داده‌ای.

بابام فهمید و گفت که نه، این از پاکی‌اش است، چرا من که پدرش هستم یک دفعه به من نشان نمی دهد، حتی می رفت حمام خودش را غسل می کرد که بیشتر ببیند، اما نمی شد دوباره، به خواب مادرم بیشتر می آمد. چند دفعه مادرم صدای پایش را در خانه شنیده بود. گفت حالت بدنم مثل سمیرا به حالت سستی در آمد و ترسیدم، فهمیدم که یک نفر آمده خانه و دارد راه می رود.

بعد خانه خودم آمدم؛ عید نوروز رد شده بود و شوهرم برای پسرم یک ماهی خریده بود، من این را از پیش پنجره گرفتم، چیزی ندیدم، این را گرفتم که بروم آبش را عوض کنم، بعد از مدتی آمدم خانه و آبش را عوض کردم، آمدم پرده را کشیدم که بگذارم روی طاقچه، دوباره این دفعه با لباس سفید عربی دیدمش. شیشه ماهی از دستم افتاد و شکست. همین طوری دوباره شوکه ماندم. بعد شوهرم آمد گفت خودت را چرا به این دیوانگی می زنی؟ شیشه ماهی را چرا از دستت می اندازی؟ بعد از چند دقیقه که همین طور زبانم بسته شده بود که نمی توانستم جواب این را بدهم بگویم تو عقلت را از دست دادی، تو نمی فهمی، خواستم باهاش بحث کنم که حالا زبانم بند آمده بود.

*معصومه حلیمی

ادامه دارد...